آخ امروز اومدم فقط قربون پسر گلم برم . دیروز زونکن کارهاشو از مهد آورده بود خونه .فکر نمی کردم اینقدر بزرگ شده باشه و اینقدر چیز یاد گرفته باشه . یک عالمه اطلاعات عمومی و شعر و عدد و ...
قربونش برم که چقدر با حوصله و ریز ریز اطلاعاتش رو بیرون میریزه. در مورد چراغ راهنمایی مدتها بود برامون حرف می زد اما در مورد آتش نشانی و پست و پلیس و پاییز فقط شعرهاشو می خوند و نمی دونستیم اینقدر مطلع شده پسری(البته طبق معمول تاخیر در ارسال این مطلب مربوط به تاریخ دو سه هفته پیشه)
وقتی می خواد سوئیشرت بپوشه می گه: مامان لباس فصل پاییزم رو تنم کن. وشعر فصل پاییز رو خیلی قشنگ و دلنشین می خونه.
عمو احسان ازش پرسید خدا کیه ؟
و جواب سپهر: خدا همون که همیشه یه گوشه قایم می شه اما مواظب ماست. ما رو خیلی دوست داره .به ما می خنده.***خطاب به دایی امیر:
دایی اینقدر بخور تا پوک بشی(بپوکی)
****مثل اینکه تازه فهمیده باشه ماشین دنده عقب داره مخصوصا موقع پارک ماشین تو خونه:
بابا پشتکی برو تو خونه.
****از اونجایی که آتشنشان سام به رئیسش مدام می گفت بله قربان. یکی از دوستام رو که دیده بود :
- بابا این قربانت بود؟
- آره اینها همه قربانم می رن![]()
سپهر:مامان چرا خمیر دندونم رو نیاوردی؟
مامان:یادم رفت ببخشید پسرم.
سپهر:دیگه فرقی نداره!!
...............
مامان: سپهر همینجا منتظر می مونی؟
سپهر: معلومه که منتظرت می مونم. مامان خوب.![]()
...............
سپهر به خاله لیلای یک متر و هفتاد هشتاد سانتی
:ببین من چه بازیهایی بلدم. تو هم باید بزرگتر بشی تا بتونی این بازیها رو بکنی. باید اندازه ما بشی تا یاد بگیری راکت بازی کنی.
از نمونه های خساست سپهر:
مهمان داشتیم و دمپایی روفرشی پای خاله لیلا بود وقتی عمو مهدی گفت دیگه کم کم بریم سپهر سریع رفت دمپایی رو از پای خاله لیلا کشید بیرون و گفت: خوب دیگه دارید می رید خونتون اینو در بیار و این اولین بار بود که اونها خونه ما اومده بودند.
دایی فرشاد شلوار راحتی بابا محسن رو پوشیده بود و برای خریدی شلوار پوشید که بره بیرون. سپهر که یک کم رودربایستی هم انگار باهاش داشت رفت جلوی در با دقت نگاهش کرد و پرسید:زیرش شلوار پوشیدی؟ شلوارو در آوردی؟
دفاع سپهری
مامان: این کاناپه میمونی برای ارغوان
زندایی(برای شوخی با ارغوان): مرسی ارغوان خودش میمونه
سپهر در دفاع از ارغوان: ارغوان که میمون نیست خره![]()
![]()
![]()
![]()
سپهر: بابا اسب همون خره؟؟
سپهر : وقتی من هنوز از دنیا نیومده بودم ، تو شکم مامان و بابام بودم....
حرف حق:
سپهر پاستیل خودش رو خورده و سراغ پاستیل یاس رو می گیره.مامان می گه اون مال یاسه
سپهر: با یاس بخورمش؟
مامان: پس یاس هم با تو پاستیلات رو بخوره ؟
سپهر: نه ه ه ه ه ه
و اما جریان مهد رفتن آقا سپهر
بعد از اون مهد بهار که سپهری دوست نداشت و یک هفته بیشتر نرفت مدتی گذاشتمش مهد پاینده که خدا رو شکر اونجا رو دوست داشت و هر روز ظهر که باباجی می رفت دنبالش با خوشحالی می اومد.برعکس مهد قبلی که هر کی می اومد دنبالش بغضش می ترکید.
اما مامان و بابا دنبال این بودن که بهترین مهد رو برای پسری انتخاب کنن و این شد که بعد از کلی اینور و انور کردن بالاخره توی مهد امید مادر که آموزشهای خوبی داشت ثبت نامش کردن و کلی برنامه چیدن برای اینکه از اون مهد خوشش بیاد و یه روز مامان بردش توی مهد که با وسایل ورزشی بازی کنه و ...خلاصه خوشش اومد و گفت می رم امید مادر.خلاصه دو روز رفت و هی بهونه به قول خودش مهد اردکی رو گرفت طوری که توی سفر که حرفی از مهد نبود می گفت من می خوام برم مهد اردکی نمی رم امید مادر و ...
و ما مجبور شدیم به خاطر آسایش آقا پسری که انگار به تنبلی مهد خودش و مورد توجه بودن در اونجا عادت کرده به میل آقا سپهر از قضیه کنار بکشیم.
اما این روزها هر وقت میاد خونه داره شعر جدیدی زمزمه می کنه و خودش از ذوق ما کلی ذوق می کنه.
و بمیرم برای پسری که سوال هر روزه اش اینه: فردا نمیرین سر کار؟
وقتی خوابیدیم بیدار شدیم دیگه کسی نمی ره سر کار؟
الان دیگه کسی نمی ره سر کار؟
و حتی توی هذیون های تبداریش اینو می گفت: مامان نمی ری سر کار؟ می خوای شادی کنی؟
به صورت خودکار هر چی که ازش بپرسی که توش چند باشه جوابش ۲است؟
بابا رو چند تا دوست داری؟ ۲ تا
چند سالته : ۲ سال؟
چند تا رانی برات بخرم ۲ تا و......
***
داشت عصر یخی ۳ رو نگاه می کرد وقتی بچه مندی و الی به دنیا می آمد.
با یک ذوقی شروع کرد به گفتن . ببین اون تویی (با شاره به مندی) اون هم مامانه(الی).وای چه باحال اون هم منم. می بینی اون موقع کوچولو بودم. هنوز خرطوم داشتم.!! حسابی تو حس بود.
***داشت آب انبه رو می خورد گفت بازم از این می خوام گفتم اسمش چیه؟ اون هم تکرار کرد اسمش چیه ؟
گفتم انبه
گفت: فامیلش چیه؟! (حسابی دقیق)
گفتم فامیل نداره
گفتش: چرا فامیلش میوه است.
****به موفق می گه مفیق(به ضم م و فتح ف و ی)
من یک توصیه دارم به همه زوج هایی که از بچه دارشدن می ترسن.
آخه چند نفر رو میشناسم که بعد ۷ سال یا بیشتر هنوز از بچه می ترسن.
اگر واقعا به بچه ها به چشم یک آدم بزرگ نگاه کنیم واقعا اونها رو بزرگ می بینم. جذاب و با نشاط و مونس جان. از بچه دار شدن وشایعاتش نترسین. البته که حافظ این بیت رو به یک منظور کلی تر می گه ولی اختصاصش می دم به این موضوع
در آستان جانان از آسمان میاندیش
کاز اوج سربلندی افتی به خاک پستی
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
راستی یک سری ماجرا هم داره راجع به انتخاب مهدش که حالا مامانش می نویسه
مانا و سربلند باشند
همه فرزندان ایران و کنار همه اونها سپهر کوچولو ما
و چی بدتر از این می تونه باشه که به پاس این محبتش توی سه رکعت نماز مجبور باشی روی کولت بالا و پایینش ببری و مواظب باشی که از اون بالا نیفته و ...
حرفهای جدید:
فونتو کار= گونگ فو کار وی سی دو (همان وی دو سی دو قدیم)=ویدیو سی دی
تکه کلامهای جدید سپهر این روزها شده: چه فکر خوبی.
چه عالی.
چه حالی داد.
حال می ده.
آخ خدایا.
راستی کسی قرص ترک اعتیاد به آتشنشان سام رو نداره. برای ترک ۴ بار دیدن در روز. این پسری ما رو بیچاره کرده باهاش.
م- سپهر مامان یه وقت از دستت در نره بخوابی پسرم.
س-(آیکون بی خیال سوت زن)
نیم ساعت بعد- سپهر روی یه ظرف کنار ظرفشویی پیش مامان ایستاده:
م- سپهر مامان چرا تو نمی خوابی؟
س-خوب آخه از دستم در می ره ![]()
![]()
۲) سپهر بعد از توالت رفتن و شستن دستهاش از توالت فرستاده می شه بیرون و م- آبمیوه ات روی میز توالته توی اتاق برش دار.
سپهر با جدیت و حرکات دست خاص خودش- اون که میز توالت نیست میز اتاقه این(اشاره به زیر آینه ای روشویی) میز توالته فهمیدی؟
۳)سپهر اولین نقاشی اساسی عمر کوتاهش رو کشیده یه آدمک. مامان و بابا در حال ذوقمرگی و التفاف به سپهر.
بابا- موهاش کو؟ چرا کچله؟
سپهر با خنده موذیانه- خوب این تویی دیگه. کچلی![]()
و اما این فعل مردن رو نمی دونم یاس یاد سپهر داده یا سپهر یاد یاس یا اینکه دوتایی با هم کشفش کردن که هردو به شکل مشابه ازش استفاده میکنن. مثلا فعل امر مردن (بمیر)رو می گن بمر یا مرد رو می گن مرید.
حالا مکالمه این دوتا در همین باب:
سپهر: یاس تو باید بمری من بهت تیر زدم.
یاس: نه من نمریدم
سپهر: چرا من تیر زدم تو باید بمری
یاس: خوب من مثلا مریدم
سپهر: نه مردا می افتن تو باید بیفتی(این آخری یعنی مرده ها)
خوب بعد از سفر شاهرود دوباره برگشتیم تهران و از اونجا رفتیم رامسر. صبح قبل از حرکت تدی رو بردیم خونه بابای خاله گذاشتیم و موقع برگشتن سپهر وقتی فهمید تدی می خواد بمونه شروع کرد با سوز دل گریه کردن که ادی رو بیاریم و خلاصه نوحه سرایی توی بغل خاله فرانک.توی مسیر رفتیم دریاچه ولشت و سپهری قایق سواری کرد و ماهیگیری. عکسی داره که توی بغل دایی امین رفته و قلاب رو گرفته و ادعا می کنه که توی این عکس داشته ماهی می گرفته و دایی امین کمکش می کرده؟!! (گرچه هیچکدوم یه بچه قورباغه هم نگرفتن)بعد هم دریا و یخ زدن و لرزیدن سپهر توی آب . مجبور شدیم زود بیاریمش بیرون اما دوباره برگشت توی آب. فرداش که خواستیم بریم می گفت من می لرزم نریم.
توی این سفر هم خیلی به ما خوش گذشت هم خیلی به سپهر.
خیلی شیطنت و شیرین زبونی کرد که بعد از این همه مدت معلومه که نباید یادم باشه.
فقط این نکته خیلی جالب بود که هر جا می رفتیم سریع دو سه تا شیفته پیدا می کرد و باهاشون سرگرم می شد.کلی طرفدار پیدا کرده بود و نمی دونم چرا اکثرشون خانم بودن و سپهر هم حسابی از شیوه های دلبریش استفاده می کرد و شیرین زبونی و ماچ و پرتاب بوس و...
توی رامسر هم یه مجموعه شمشیر و سپهر و... براش گرفتیم و از اون روز به بعد شد جومونگ و بیچاره بابا و دایی امین.تا احساس می کرد کس دیگری توی بازی برنده شده یا ضربه ای زده هم سریع قهر می کرد و پوان می گرفت.
بعد از برگشت هم دو روز آخری که تهران بودیم پسرک تب شدیدی داشت و کلی همه رو نگران خودش و البته شیفته مظلومیتش کرد.
عکس ها هم حتما با توضیحات اضافه می شه.
