تبليغاتX
ساده ای ولی شبیه آسمان
من 30 خرداد85 با چشمهای باز و کنجکاو به دنیا اومدم توی یه خانواده شاد و پر امید زندگی می کنم
سلام وقت به خیر....

سپهر در نرمال ترین حالت داره بزرگ میشه .خاطرات و ماجراهای شیرینش داره تند تند از کنار ما می گذرن و مشغولی این بهانه خوب ما رو غافل از ثبتش می کنه.از دست دیگر می دونم که همه مشتری ها پریدن و  همه با  حسرت و نا امید از فتح باب این وبلاگ سی خود رفتن. ولی بازبسم الله می کنیم و یاعلی و کرکره ها رو می دیم بالا .الهی به امید تو....

سپهری: بابا دیگه تمومه. میخوام ببرمت دکتر.دفترچه بیمه ات رو هم میبرم که عینک برات بنویسه. عینکت رو هم یرم با پول قلک خودم میگیرم. بعد برات سیگار هم میخرم که بکشی  .دیگه...

بابا: چرا آخه پسرم؟

سیپیل: آخه برا اینکه بشی باباجی دیگه باباجی هم سیگار میکشه هم عینک داره. و هم همش اخبار گوش میکنه. چقدر بابا اخبار می بینی. همش اخبار . همش اخبار. بزن پرشین تون بابا یا ام بی سی ۳

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/01/31ساعت 8:40  توسط آسمان آبی | 
سلام سلام باز هم شرمنده از این همه تاخیر. سپهر اینقدر نکته سنج و زرنگ شده که دیگه نمی شه ازش نکته برداری کرد. دیگه جوری شده که حسابی آدم رو غافلگیر می کنه. چند وقته که اصلا اجازه نمیده به بابا که بهش رو دست بزنه یا ... و این هم چند تا از مصادیقش:

۱-بابا چند شب پیش براش داستان چوپان دروغگو رو گفته بود. یه شب سر شام سپهر چیزی از بابا می پرسه و بابا می گه که الکی گفتم. کلکت زدم و سپهر با حالت عاقل اندر...: بابا داستان چوپان دروغگو رو شنیدی؟؟ 

۲- بابا در مورد جای سرخ کن از مامان می پرسه و سپهر دنبال بابا می ره که ببینه سرخ کن چیه. بابا: این سرخ کنه باهاش اینقدر بچه ها رو می زنن تا سرخ بشن. چند دقیقه بعد سپهر با چوب ماهیگیریش میاد پیش مامان و می پرسه مامان می دونی این چیه؟ 

مامان : چوب ماهیگیریه.

سپهر: نه این یه چوبیه که باهاش پدر مادرا رو اینقدر می زنن ...

۳-بابا به سپهر گفته که هر وقت غذا نخوری من شیطونک غذا می شم و غذا تو می خورم. یه روز سپهر در حال شیطنت بود که بابا بهش می گه پسرم داری توی راه شیطون می ری من دوست ندارم .سپهر: خوب چونکه  تو شیطونک شدی دیگه.

و اما خبر خوش اینه که سپهر دیگه توی اتاق خودش می خوابه و چند شبه که تقریبا زود خوابش می بره.

چند شب پیش هوا سرد بود و بابا پیشنهاد داد توی اتاق سپهر بخوابیم. سپهر: نه من می خوام تنها باشم.

مامان: پس بریم توی هال کنار بخاری بخوابیم.

سپهر در حالیکه روی تخت نشسته بود نیم خیز نگاهی به هال انداخت و با حالت بزرگوارانه ای گفت: نه اونجا خطرناکه آتیش می گیرین اشکال نداره بیاید اینجا (با دست به کف اتاقش اشاره کرد)تو اتاق من بخوابید.

(یه توضیح مادرانه: واقعا سر قولم بودم اول عکس آپلود کردم بعد اومدم متن گذاشتم اما این مرورگر من متاسفانه  جواب نمی ده)

برای اینکه پست طولانی نشه بقیه اش هم برای پست بعد که احتمالا چند ماه دیگه است!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/10/28ساعت 9:18  توسط آسمان آبی | 
طبق معمول مامان گرفتار اینقدر دیر به دیر فرصت می کنه وبلاگ این پسر شیرین زبون رو آپ کنه که باید کلی فشرده نویسی کنه و این بار قول شرف می ده تا عکس نذاره دیگه آپ نکنه.

سپهر نسبت به جابجایی از خونه ای که توش به این سن رسیده واکنش نشون می داد و همش می گفت من خونه جدید دوست ندارم. نمی خوام از خونه خودمون برم. من اینجا رو دوست دارم.دل علی اینا(همسایه طبقه بالایی) برام تنگ می شه و ...  اما بعد از اسباب کشی و اومئن به خونه جدید انگار از بزرگ بودن خونه بدش نیومده و برای ماماجی تعریف کرده که: ماماجی خونه جدیدمون خیلی قشنگه ،اینقدر بزرگه که من توش بدو بدو می کنم ،آیفونش تلویزیون داره، اتاق مهمونش دستشویی داره و ...

سپهر: مامان کاش این اتاق رو که دستشویی و حمام داره می ذاشتی برای من که راحت باشم

اما جملات و تکیه کلامهای جدید این روزها و اونروزهای سپهر:

درسته که          

درضمن

نظرم عوض شد

 

مامان من مریض شدم چون سفره می کنم. سفره یعنی هاچی

بابا: شیر بخور قبل از خواب     سپهر: منظورت اینه که نمی تونم کارتون ببینم؟

خورده زمین و مامان سوال می کنه کجات درد گرفت؟   سپهر: همین دور و برمام درد گرفت.

کار بدی کرده و مامان و بابا براش توضیح می دن که اشتباه کرده. سپهر: حالا که حقیقت ها رو فهمیدم دیگه منو می بخشید؟

سپهر شاعر: بیا ببین مامان جونم         ببین چقد میمونی ام

ترکیبات جدید:

مگه تو اذیت کننده ای؟

آهنگ گوش کنی = هدفون    

آهنگ پخش کنی =بلندگو

نه سنگین = سبک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/08/18ساعت 14:20  توسط آسمان آبی | 
حرفهای سپهر این روزها به این باور رسوندتم که موجودات متحیرالعقول هم از مادران طبیعی به دنیا می یان.

حرفهای سپهر اینروزها:   

بچه بزغاله ها اصلا نگران نباشید بابا گاوتون اینجاست که از شما مراقبت کنه.

بیا از جی جی من بخور ماو ماو کنم.

من می خوام مثل هاپو که از صاحاباش مراقبت می کنه همینجوری بیدار باشم از شما مراقبت کنم.

دیگه دارم بزرگ می شم می خوام داداشی به دینا (دنیا) بیارم. بیا گوش بده ببین داره تو شکمم لگد می زنه.

 

قلمبه و سلمبه:

مامان احساس داری به بابا حساسیت کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/07/01ساعت 15:33  توسط آسمان آبی | 
امروز مامان دوباره یه مروری روی نوشته های وبلاگ سپهر داشت. باورش نمی شد که  سپهر یه روزی نمی تونسته به این قشنگی حرف بزنه و کلمه ها را با آواهای کوتاه و مقطع می گفته.دلم برای اون روزهاش هم تنگ شد. این همون سپهره که الان تبدیل شده به یه دستگاه سخنگوی بیست و چهار ساعته که به قول خاله لیلا(که حالا دیگه مامان رادینه) صدای پس زمینه ایه که قطع نمی شه و تمام مدت پخش می شه.

پسر آهنگساز

سپهر ظهر دست و روش رو نمی َست و مامان بهش گفته بود چه پسر کثیفی.

شب خونه عمو حسین(دوست بابا) مشغول مثلا گیتار زدن بود و رو به مامان: دیدی چه آهنگ قشنگی زدم؟ پس من پسر کفیث نیستم. دیدی ظهر به من گفتی پسر کفیث؟ حالا دیگه من کفیث نیستم باید بگی پسر آهنگساز. من پسر آهنگسازم.

 

بابا سپهر رو دعوا کرده و بعد دلداریش می ده. سپهر در جواب: بابا حتی اگه دعوام کنی دوست دارم.

هر وقت خواستی می تونی دعوام کنی.

 

خداحافظی جدید سپهر بعد از اینکه ده بار مامان رو دوباره می کشه توی خونه: مامان عاشقتم عاشق لباستم(اگه لباس مامان توجه شو جلب کنه)

مامان عاشقتم عاشق شوهرتم هستم.

 

جملات  دل انگیز:

بابا من خودمو توی چشمای تو می بینم.

مامان قول می دم عاقلانه رفتار کنم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/02ساعت 11:46  توسط آسمان آبی | 
(فکر می کنم مشکلات ما از قالب وبلاگ بود امروز تغییرش دادیم امیدوارم دیگه مشکلی نباشه)

سپهر: مامان می شه کارتون ببینم؟

نه مامان می خوام فیلممو ببینم. اول بیا مسواک بزنیم.

مامان مشغول مسواک زدن و صورت شستن و... که زمان برای سپهر طولانی می شه و میاد سراغ مامان که: مامان مگه تو احتیاج خاصتی به دیدن فیلم نداری؟

مامان: چرا دارم.

سپهر: خوب پس بیا نگاه کن دیگه.

 

 

تاثیرات مخرب

بابا: ایزابل آدم خوبیه ؟

سپهر: نه ایزابل بده آنجلا خوبه.

بابا: آنجلا خوبه می خوای باهاش ازدواج کنی؟

سپهر: آره .    بابا: پس یاس رو چیکار می کنی؟

سپهر:  یاس رو به مامانش پس می دم.

بابا: پس دیگه بریم با مامان و بابای آنجلا صحبت کنیم.

سپهر: نه با باباش صحبت کن چون  مامانش مرده.

سپهر: مامان خانم ایزابل آروویا هم از این چاقوها داشت که توی حموم می کشید رو دستش می خواست خودشو کشتن کنه.


بابا رفته برای خرید گوشت که سپهر از خواب بیدار می شه: مامان بگو برای من گوشت پلنگ بخره آخه برای بدنم خوبه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/05/12ساعت 8:22  توسط آسمان آبی | 

با عرض معذرت ماجراهای سپهر و حضور در WC

یه روز که با مشکل و زور زدن مشغول اجابت مزاج بود و صدای آه و ناله اش می یومد یکدفعه گفت: خدا رو شکر که یه مامان و بابای خوب دارم.

طفلک پسرم حتما پیش خودش فکر کرده داشتن مقداری یبوست به اینکه والدین خوبی داشته باشی می ارزه.

هر بار وسط همین برنامه ها مامان رو صدا می کنه و سوال تکراری: می دونی چرا به اییی می گن اییی؟

مامان :نه چرا؟

سپهر: آخه اییه 

و بالاخره آخر به این نتیجه رسیده که: میدونی چرا به اییی می گن اییی؟ چون اسمش پی پیه!!!

ببخشید ولی مجبورم اینم بگم:

یه روز توی حموم توی وان آب مشغول بازی بود و موقع بلند شدن: مامان اشکال نداره توی این آب که کثیف شده گ..و..ز بریزم.

صداهایی از سپهر ایجاد می شه و بهش تذکر می دیم که جای اینکارها توی دستشوییه و سپهر: خوب خودش افتاد. صبر نمی کنه تا من برم دستشویی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/05/03ساعت 13:36  توسط آسمان آبی | 
توضیح واضحات:

با سلام بالاخره من بعد از چند ماه موفق شدم به بلاگفا وارد بشم اما هنوز هم امکان گذاشتن عکس رو ندارم.

امروز متوجه شدم که دوستان لطف داشتن سر می زدن و نظر می گذاشتن هم تشکر می کنم هم عذرخواهی بابت دیدن هر باره وبلاگ گرد و غبار گرفته سپهر. سعی می کنیم از امروز به روزتر باشیم و در ارتباط بیشتر.

و اینم یه سری مطالب آرشیو شده این جند وقت:


سپهر: مامان خیلی دوستت دارم .اندازه حموم مون


نشسته ایم سر سفره و یادش می افته که توی مهد چیزی یاد گرفته: آدم باید به پدر و مادرش احترام بزاره می دونی یعنی چی؟ یعنی وقتی مامان و باباش آب می خوان بره براشون بیاره.

مامان: آفرین پسرم.

و چند دقیقه بعد : مامان میری برام یه لیوان آب بیاری؟

مامان: بله پسرم.

سپهر: آفرین. به این می گن احترام.

 

 

سپهر: مامان بلوز آستین کوتاه تنم نکن آستین دراز تنم کن.

سپهر و دایی آرش مشغول دزد و پلیس بازی هستن و بابا محسن هم نقالی قضیه رو برعهده داره . چند بار از پلیس می خواد که بیاد دزد گردن کلفت رو بگیره و پلیس موفق می شه. این بار به دایی آرش اشاره می ده که نذاره سپهر موفق بشه و اعلام می کنه که یه دزد خیلی گردن کلفت اومده و... سپهر با اعتماد به نفس کامل میاد و شکست می خوره. می ره سمت بابا و برای اصلاح مشکل فیلم: بابا مثلا یه دزد گردن کلفت نازک اومده.

چند روز بعد اصطلاح درست تر رو پیش خودش ساخته و می گه: مامان مثلا دو تا دزد اومدن یه دزد گردن کلفت و یه دزد گردن نه کلفت.

 

تست روانشناسی

همه مشغول انجام تست روانشناسی بودن با این مضمون که اگر همزمان هم بچه گریه کنه هم زنگ در و...اول چیکار می کنید  و سپهر هم فکرهاشو کرد و گفت: حالا نوبت منه. من اول ارغوانو بغل می کنم ، بعد بهش جی جی می دم و ... (بچه ام خیلی خانواده دوسته)

 

پسرگل تازگی ها یاد گرفته هر اشتباهی که می کنه می گه شیطون گولم زد یا حواسم نبود.

بعد از یه کار اشتباه و طبق معمول اعلام اینکه شیطون گولش زده:

 مامان: خوب پسرم نباید بزاری شیطون گولت بزنه هیچکس شیطونو نمی بینه بعد همه تو رو دعوا می کنن.

سپهر: شیطون محکم رفت تو جلدم من نتونستم نذارم.

 

سپهر از دست بابا ناراحته و رفته توی اتاقش می خواد در رو قفل کنه. مامان: سپهر بیا با دایی خداحافظی کن می خواد بره.

سپهر: آخه اگه بیام بیرون بابا فکر می کنه بخشیدمش. حالا یه خورده در رو ببند تا بعد بیام.

 

تکیه کلمات جدید:

جدی می گم.

محشره.

فوق العاده است.

جون مادرت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/04/29ساعت 9:1  توسط آسمان آبی | 
باسلام و معذرت خواهی از دیر کرد.

مابرای اینکه سپهر رو متقاعد کنیم که بره مهد از همون اول بهش گفتیم کهکی می ره سر کار.من اماباباجیدیی آرش و همه. و جواب سئوالش که برای چی . گفتیم که هر کس باید بره سرکار که پول در بیاره که بتونه غذا بخوره سوار سرسره و اسب بشه و .... و همینطو ر این فکرش رو تعمیدادمبه چیز ها دیگه و اینطوری شد که آقا سپهر الان هم با حس مسئولیت می رهسر کاش که همون مهد اردکی باشه. خوب تا اینجا رو داشته باشین .

در جریان عیدی گرفتن.یک و دایی امیربش عیدی داد و وقتی داشتیم  بر می گشتیم خونه به ما گفت :

من دیگه فرد نمی رم سر کار !!!

-چرا؟

- آخه ببین دیگه پولدار شد. برا چی برم

بی بی که مادر بزرگ مامان سار باشه خیلی لاغز و نحیفه . 

سپهر: مامان چرا اینقدر بی بی نازکه؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/02/01ساعت 14:13  توسط آسمان آبی | 
سپهری دوباره رفت دندونپزشکی (چهارشنبه 12/12)و این دفعه حسابی اذیت شده چون چهارتا دندونش رو پرکرد و یه دونه اش هم عصب کشی شد. طفلک پسر کوچولو خیلی درد کشیده بود و تا چند ساعت بعد هم بیحال بود اما رفتن شهر بازی حسابی سرحالش آورد و خدارو شکر همه چی یادش رفت به جز بازی دندون پزشکی که هنوز ادامه داره و با مسواک به عنوان دستگاه تراش دندون دائم دستش توی دهن مامان و باباست که مثلا درد داره و ...

ماجراهای آرشیوی

بیمار شیرین

سپهر بیمار شده بود و رفتیم دکتر.

سپهر به آقای دکتر: سلام من سپهرم.خوشبختم.

وقتی معاینه تموم شد و آقای دکتر مشغول دادن دستورات به مامان بود سپهر یکریز مامان رو صدا می زد که چیزی بگه و بالاخره وقتی موفق شد: مامان وقتی مریض شدی از این آقای دکتر خبر بگیر(این اصطلاح خبر بگیر رو توی مهد یاد گرفته)

با تب سنج مشغول چک کردن دمای بدنش بودیم که سپهر هم خواست درجه تب بابا  رو چک کنه : بابا درجه ات هزار تومنه.

 

کمپرس آب سردش می کردم برای پایین آوردن تبش و از گذاشتن روی پیشونیش بدش می یومد و کلافه بود: مامان نکن دیگه اگه بازم بذاری می میرم بعد دیگه بچه ندارید ها.

 

نمی دونم خونه زیادی کثیف بود که دلش می خواست تمیزش کنه یا اون روز زرنگ شده بود که دستمال برداشته بود و همه خونه رو دستمال می کشید.نشسته بود روی میز و میز رو گردگیری می کرد. شب موقع شیر خوردن دوباره میز رو کثیف کرد.مامان: پسرم ببین اینقدر زحمت کشیده بودی و تمیز کرده بودی حالا کثیف می شه دوباره(و دستمال آورد که پاک کنه)

سپهر: مامان مثل من زحمت بکش!!(احتمالا فکر کرده این یعنی فعل میز پاک کردن)

 

شدگفز انگیزان(شگفت انگیزان)

مامان: پسرم شلوار چه جوری برات بخرم؟

سپهر: شلوار هواپیمایی. نه شلوار شدگفزانگیزان قلبه ای برام بخر.شلوار شدگفزانگیزان نازک برای یاس بخر.شلوار شدگفزانگیزان کوچیک برای مریم و ارغوان بخر. تا من قلمبه ایش رو بپوشم و قوی بشم.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/12/15ساعت 12:44  توسط آسمان آبی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ساده ای ولی شبیه آسمان
بی نهایت و غریب و بی کران
از تو بی شک آسمان گرفته وام
صد ستاره در درون خود نهان
روی دستهای تو ترانه می خزد
می دود میان حرف مردمان


پیوندهای روزانه
رضا کوچولوی توپولی
محمدمهدی و خواهرش ملیکا
نیکان بچه آبادان(ریبونتیم)
دختر ناز نانا
آرتیمان پاک اندیشه
ایلیا
علیرضای شکلاتی
آرین توپولی
موژان چشم قشنگ
مامان مهسا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم فروردین 1391
هفته چهارم دی 1389
هفته سوم آبان 1389
هفته اوّل مهر 1389
هفته اوّل شهریور 1389
هفته دوم مرداد 1389
هفته اوّل مرداد 1389
هفته چهارم تیر 1389
هفته اوّل اردیبهشت 1389
هفته سوم اسفند 1388
هفته اوّل اسفند 1388
هفته چهارم بهمن 1388
هفته چهارم دی 1388
هفته اوّل دی 1388
هفته سوم آذر 1388
هفته اوّل آذر 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم اسفند 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
آرشيو
پیوندها
دوقلوهای پرشور(کیان و کیارش)
پسر بندر (ارشیا)
بردیای بلا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM